شمیم وصل

 
تبريك
نویسنده : maryam - ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٦
 



زاد روز دخت نبي مكرم اسلام



روز گراميداشت اسوه ي مهر


و روز نكو داشت مقام والاي زن



بر تمامي زنان عالم مبارك باد

 
 
comment نظرات ()
 
 
چند خط عشقي
نویسنده : maryam - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٦
 



زندگي خواب است ، عشق روياي آن

 

صداقت نخستين بخش كتاب عشق است

 

ساده ترين درس زندگي آن است

 

هرگز كسي را ميازار ، محبت خرجي ندارد

 

در حالي كه همه چيز را خريداري مي كنيم

 

خوشبخت كسي است كه


خدا دلي پر عشق به او ارزاني كرده

 

وقتي عشق بر قدرت غلبه كند

 

آن وقت است كه دنيا طعم صلح را مي چشد

 

بهتر اينه كه غرورت رو به خاطر عشقت فراموش كني

 

نه عشقت رو به خاطر غرورت !

 

بر گرفته از درد دل هاي گلاره


 
comment نظرات ()
 
 
بشناسيم
نویسنده : maryam - ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 

مي گن يه  مورچه داشت گريه مي كرد

 

ازش پرسيدن : چرا گريه مي كني ؟

 

گفت : 7 سال عاشق يه دختر بودم

 

حالا فهميدم يه دونه چايي خشك بوده !!!

 

نتيجه

 

گاهي به خاطر تنبلي ، حيا ، ترس ،

 

ترس از دست دادن يا هر حس ديگه اي

 

نمي ريم جلو ببينيم عاشق كي يا چي شده ايم

 

بعد از اين كه اون آ د م يا  اون چيز رو مي شنا سيم

 

شروع مي كنيم به زمين و زمان فغان و ناله كرد ن

 

و اول هم با خدا قهر مي كنيم كه چرا گذاشت دل ما بشكنه

 

يا سرمايه مون هدر بره و يا ....

 

پس

 

جرا ت شناختن بهتر از هر چيزيه و براي هممون لازمه.

 

منبع : زن روز

 


 
comment نظرات ()
 
 
بهترين احساس
نویسنده : maryam - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦
 

سلام

 

سال نو مبارك

 

اينو يكي از دوستا م امروز برام فرستا ده بود

 

به نظرم جالب اومد گفتم تو وبلاگم بنويسم

 

احساس خوبيه ، وقتي يه نفر دل تنگت با شه

 

احساس بهتر اينه كه يه نفر عاشقت باشه

 

اما بهترين احسا س وقتيه كه يه نفر هيچ وقت فراموشت نكنه.

 

جا لبه !  نه ؟!

 

با تشكر از دوست خوبم

 


 
comment نظرات ()
 
 
می نويسم از عشق
نویسنده : maryam - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٥
 

می نويسم از عشق ... از چيزی که به قلب بيمارم امد ... خانه ی

 

متروک دلم ... خانه ی سياهی ها را نورانی کرد با قدومش ...

 

می نويسم از عشق ... از تو ای چيزی که به درون قلبم امدی شدی

 

همدم و مونس دل تنهايم ... می نويسم از تو ... از تويی که عشقت

 

اتش به جانم زد ... می نويسم از تويی که عاشقم کردی و با دستان پر

 

 مهرت مرا به شهر ارزوها بردی و اينکه در بهت و ناباوری تنهايم

 

گذاشته ای ... می نويسم از اشک ها ... از بوسه هايت ... از به

 

اغوش کشيدن هايت ... اری با تمام قدرت می نويسم ... می نويسم

 

دوستت دارم ... می نويسم از خودم ... از قلب بيمارم و از چشمان

 

گريان و دل نشسته به انتظارم... می نويسم از سرنوشت و تقدير 

 

بی رحم و نامرد اين دنيايم ... می نويسم از درد دوری تو ... مينويسم از

 

درد انتظار تو ... می نويسم از دوست داشتن تو ... می نويسم از عشق

 

تو ... می نويسم با دستانی لرزان ... با همين قلم روان ... می نويسم 

 

عاشقت هستم ... می نويسم ديوونه ی عشق تو هستم ...

 


 
comment نظرات ()
 
 
عشق پوچ
نویسنده : maryam - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ دی ،۱۳۸٥
 

قناری عاشق کرکس شده بود.

جثه ی بزرگ و پرهای زمخت کرکس برای قناری مظهر قدرت بود.

یک روز کرکس و قناری کنار هم روی دیوار یک خانه روستایی نشسته بودند.

مردی روستایی آن ها را دید ، گفت:

حیف از این قناری زیبا که با پرنده ای به این زشتی همنشین شده !

پرها و صدای زیبای قناری کجا و کرکس کجا؟!

قناری نگاهی به پرهای نرم و خوشرنگش انداخت

غرور سراپای وجودش را فرا گرفت ،پر کشید و رفت !!!

 

 

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
عشق مقدس
نویسنده : maryam - ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٥
 



عشق آتشي است سوزان

 

كه در اعماق قلب هيچ عاشقي خاموشي نمي شناسد.

 

آري عشق هنر زندگي است.

 

عشق معرفت و جاودانگي است و قدرت رسيدن به كمال.

عشق فرصت باريدن با قطره هاي اشك و تنها خورشيد بي غروب زندگي است.

 

عشق در آنجا تجلي مي يابد كه :

 

چشم جز او را نبیند

 

گوش جز طنين روح انگيز او با هر صداي ديگري بيگانه باشد

 

ولب جز نام او تلفظي نكند.

می دانم عشق جسارت می خواهد تا به سوی معشوق رهسپار شوم.

 

چون او مقدس است.

 

و مي دانم كه اگر روزي اين جرات را پيدا كرده باشم

 

عشقم براي هميشه بر صفحه زندگي جاودانه خواهد ماند

 

هر چند که شاید خودم نباشم!!!


 
comment نظرات ()
 
 
عشق ممنوع
نویسنده : maryam - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٥
 

عشق ممنوع چقدر سخته!

 

وقتي تو زندان عاشقي گرفتار شدي و ازت پرسيدن جرمت چيه؟؟؟

 

بگي :عشق 

 

چقدر سخته وقتي كه كادو تولدت كه هميشه كلي واست عزيزه بي وفايي باشه

 

چقدر سخته وقتي كسي كه دلت رو اسير كرده جواب نگاه عاشقانه تو رو نده

 

چقدر سخته وقتي عاشق كسي باشي كه از عشق چيزي نمي دونه

 

ولي سخت تر از همه اينه كه تو جاده هاي عاشقي به تابلوي عبور ممنوع
بخوري

 

به همون تابلويي كه هزاران قلب عاشق رو پشت خودش نگه داشته

 

عشق ممنوع

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
معني عشق
نویسنده : maryam - ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٥
 

همه شما بي شك عشق را تجربه كرده ايد و هر كدام از شما هم معني خاصي از عشق داريد

 

يا شايد بعضي از شما هنوز نتوانستيد معني درستي از عشق داشته باشيد.

 

مطالب زير معناهايي متفاوت از عشق است كه خواندن آنها خالي از لطف نيست

عشق، سرطان دوست داشتن است
.

عشق، عقد
دائمي ما با غربت است.

عشق، شماره تلفني است كه سالها بدنبال آن مي
گرديم.

عشق، آمپول ب كمپلكس معرفت است
.

عشق، اتوباني است كه تا ته
ابديت مي رود.

عشق، آسانسور حيات بشر است. واي بحال كسي كه توي اين آسانسور
گير كند.

عشق، قند متافيزيكي است كه در دل آدم آب مي شود
.

عشق، شب
نامزدي ما با جدايي است.

عشق، نردباني است كه ما را از خود بالا مي
كشد.

عشق، همان فعل انفعالي است كه در برابر گل سرخ به ما دست مي
دهد.

عشق، عزرائيل زيبايي است كه
وقتی رسيد

 

جسم ما رامي گيرد و قبض روح راامضا مي كند.

عشق، اولين آهي است كه در آيينه كشيده ايم
.

عشق، اولين حقوق
ما از باجه معرفت است.

عشق،خريد وفروش پاياپاي عاشق و معشوق
است.

عشق، لك لكي است كه روي درخت خاطرات ما لانه كرده دارد
.

عشق،
مقصد نيست، بلكه مركبي است براي رسيدن به مقصد.

عشق، تنها مهماني است كه
بدون دعوت وارد ميشود

 

كافيست درخانه قلب را بازبگذاريد.

عشق، يك لحظه آرامش
است و هزار لحظه گرفتاري.

عشق، بينايي را مي گيرد و دوست داشتن مي
دهد.

عشق، صداي فاصله ها، فاصله هايي كه غرق ابهامند
.

عشق، تنها دردي
است كه بيماربدنبال علاج نيست

 

زيرا درد عشق برايش مطلوبتراز سلامتي است.

يعني واقعاً عشق اين همه معنا دارد!

 

پس خوش به حال آنهايي كه عاشقند و اين همه معني دارند...

خلاصه اينكه بي عشق ما سنگ، ما
هیچ

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
عشق حقيقي
نویسنده : maryam - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٥
 

 

هرگز کسي که به حقيقتي رسيده نميتواند آن را براي ديگري تعريف کند

 

 و کسي که ادعای دانستن حقيقت را دارد تنهاآن را از دور دیده است

 

  همانند پروانه اي که وقتي در اتشسوخت ديگر زنده نيست

 

تا توان باز گفتن انچه را ديده است داشته باشد.

 

پس آن که به حقیقت رسیده هرگز نمی تواند آن را برای دیگران باز گوید

 

چرا که هر کس باید خود این تجربه را داشته باشد.


 
comment نظرات ()
 
 
یار همیشگی
نویسنده : maryam - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٥
 

 

با خودم فکر مي کردم تحقق روياهايم غير ممکن است

هر چيزي ممکن است اما خدا گفت


گم شده بودم،گيج بودم،فکر مي کردم هيچ وقت جوابي پيدا نخواهم
کرد

 

اما خداگفت من هدايتت خواهم کرد

 

فکر می کردم نمي توانم، از عهده اش بر نمي آ يم

 

اما خدا گفت تو از عهده ی هر کاری بر می آیی

 

غمگين بودم،احساس کردم زير کوهي از نا اميدي گير افتادم

 

اما خداگفت غمهايت را روي شانه هاي من بريز

فکر کردم نمي توانم،من
آنقدر باهوش نيستم

 

اما خدا گفت من به تو خرد لازم را مي دهم

بار گناهانم رنجم مي داد ،براي کارهاي بدي که کرده بودم از خود عصباني بودم 

اما خدا گفت من تو را مي بخشم

 

از خودم بدم مي آمد ،فکر مي کردم هيچ کس مرا دوست ندارد

 

 اما خداگفت من به تو عشق مي ورزم

 
گريه مي کردم،زيرا تنها بودم

 

 اما خدا گفت من هميشه با تو هستم


 
comment نظرات ()
 
 
چشم
نویسنده : maryam - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٥
 

 

 

دختر : مطمئنی که می خواهی با من ازدواج کنی؟

 

پسر : بهت قول می دم.

 

دختر : حتی با این که چشمهام نمی تو نه ببینه؟

 

پسر : آره ، راستی ،  اگه یه روز چشمهات خوب بشه ، باز هم حاضری با من ازدواج کنی؟

 

دختر : شک نکن.

 

به دختر خبر دادند که دو چشم برای پیوند دادن به چشم های او پیدا شده.عمل با موفقیت انجام شد.

 

و دختر مشتاقانه منتظر پسر بود.پسر آمد و دختر با شگفتی دید که پسر نابیناست.

 

پسر : حالا باز هم حاضری با من ازدواج کنی؟

 

دختر : نه .

 

پسر : اشکالی نداره .

 

پسر قبل از این که دختر برود گفت : خداحافظ ، اما این بار قول بده که مواظب چشمات باشی.

 

دختر : نگران نباش.

 

پسر : چرا ، جای نگرانی داره ، درسته حالا دو چشم عاریتی داری ،

 

 اما مساله اینه که معلوم شد تو با اون چشمها نگاه می کنی ، نمی بینی

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : maryam - ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٥
 

وقتی کسی رو دوست داری باید خیلی چیزا رو هم فداکنی.

 

 گاهی ممکنه به خاطرش ضربه بخوری و یا از اصولت برگردی

 

اما انجامش میدی به خاطر اینکه دوستش داری.

 

چون طاقت یه لحظه ناراحتیش رو نداری و بهش عشق می ورزی.

 

وقتی کسی رو دوست داری به خاطرش تلاش می کنی ،

 

حاضر می شی در بدترین شرایط ادامه بدی فقط برای اینکه موفق باشی

 

برای اون و برای خودت و برای" ما" یی که ساختید باهم؛ قدم به قدم. پا به پا.

 

با هم بودن صبوری می خواد. با هم بودن از خودگذشتگی می خواد،

 

چشم پوشی می خواد، باید خیلی حرفا رو سخاوتمندانه رد کرد.

 

خیلی وقتا باید سکوت کرد. حتی گاهی ممکنه که دلت رو بشکنه

 

اما باید در تنهایی گریست و به رو نیاورد. همه این کارها رو می کنی که یه رابطه مستحکم بسازی.

 

که وقتی همه رفتن حتی صمیمی ترین دوستات اون پیشت باشه و وجودش یه زندگی باشه برات.

 

نفس کشیدنش مثل نسیم بهاری به وجدت بیاره و تو شب تنهاییت رو بتونی باهاش قسمت کنی

 

و تا روز کار و تلاش و سپیده دم انقدر سرشار از انرژی بشی که جوابگوی تمام آدمهای اطرافت باشی.

 

توی عصر دود و ماشین مثل اینکه همه باورمون شده که آره عشق واقعی نیست.

 

مثل اینکه واقعا باورمون شده که نمیشه فداکاری کرد.

 

نمیشه سنگ زیرین آسیاب بود. نمیشه غرور رو زیر پا گذشت.

 

نمیشه گاهی با تمام خودپسندی، کاری برای یار و مونست انجام بدی.

 

دیگه نمیشه شبها تا صبح براش گریه کنی و .........

 

خیلی چیزایی که فکر می کنیم میشه فقط توی کتابها پیدا کرد.

 

وقتی یه نفر پیدا میشه که از صمیم قلب دوستت داره، باورت نمیشه.

 

اذیتش می کنی. دوس داری باهاش کشتی بگیری.

 

احساساتش رو قلقلک می دی تا ببینی چقدر ظرفیت داره. که بفهمی چقدر دوستت داره.

 

این مالیخولیای زنهای سرزمینی ست که من در آن رشد کردم و در آغوشش پرورش یافته ام.

 

کسی محبت و عشق رو به خاطر ذاتش نمی خواد. هر چی که هست بده و بستونی در کاره.

 

ناز می کنی، تحت فشار قرار می دی، دلش رو می شکنی، با احساساتش بازی می کنی،

 

 غرور مردونش رو زیر سوال می بری و پیش خودت سرمستی که چه فاتحی !!!

 

که بازم می آد به طرفت. که بازم توی چنگالت مثل یک اسیره. مثل یک پرنده در قفس.

 

اما افسوس که نمی دونی چطور پرهای بال امید و جوانی رو پرپر می کنی.

 

به کارت ادامه می دی تا اینکه ذله اش کنی.

 

تا اینکه تمومش کنی. تا اینکه شاهد جون کندنش باشی.

 

اما یه روز که از خواب بلند میشی، می بینی دیگه نیست. می بینی بی صدا رفت.

 

 بی هیچ پیغامی. بی هیچ نشونی. پرس و جو می کنی.

 

به این در و اون در می زنی. گریه می کنی. شیون میزنی.

 

حس می کنی یه چیزی توی زندگیت کم شد. دیگه اون نیست که نازت رو بخره.

 

دیگه کسی نیست که بتونی بهش دستور بدی و اون هیچ نگه.

 

دیگه کسی نیست که حاضر باشه برای تو هرکاری بکنه.

 

ممکنه اولش بگی بی خیال می رم سراغ یکی دیگه. کس دیگری رو پیدا می کنم.

 

 بقیه رو امتحان می کنی ولی خودت می فهمی که یه چیزی توی قلبت نمی گذاره.

 

انگار که گم کرده داری. اون وقت بعد گذشت ماه ها، می فهمی که اشتباه کردی.

 

می فهمی که گمشده ات رو که پیدا کرده بودی برای همیشه مدفونش کردی.

 

این بار خودت به دنبالش می ری. با پای برهنه.

 

دیوانه وار و می پرسی و می گردی شاید که نشانی پیدا کنی.

 

هر شب قبل از خواب یاد خاطرات گذشته میفتی و اشک می ریزی.

 

نامه هاش رو می خونی. یاد خنده هاش میفتی.

 

 ياد اين که چه لحظات خوشی داشتین و قدرش رو ندونستی.

 

اون موقع می دوی و می دوی وبعد متوجه میشی که مدتهاست که گل پرپر شده ات، رفته است.

 

مدتهاست که بی صدا ،بی هیچ ردپایی رفته است.

 

یاد روزی می افتی که اولین بار به چشمهاش خیره شدی

 

و او درسکوت مطلق بود و تو با یاد او شبها و روزها را می گذرانی

 

به امید آنکه بار دیگر شوق جوانی را در کلماتش دریابی.

زمان جلاد بی رحمی ست که به تو می فهماند

همدم تو سالها پیش سلاخی شده است.

دیگر دیر است. اینک این تویی و خویشتن خویش !!!


 
comment نظرات ()
 
 
عشق
نویسنده : maryam - ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ،۱۳۸٥
 

 

به نام حضرت دوست

 

عشق هدف حیات و محرک زندگی من است و زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام.    

 

 عشق است که روح مرا به تموج وا می دارد.قلب مرا به جوش می آورد،

 

استعدادهای نهفته ی مراظاهر می کند،

 

مرا از خود خواهی و خود بینی می راند.

 

دنیای دیگری را حس می کنم،در عالم وجود خود محو می شوم.

 

احساس لطیف و قلبی حساس و دیده ای زیبا بین پیدا می کنم.

 

لرزش یک برگ،نور یک ستاره،موریانه ی کوچک،نسیم ملایم سحر،موج دریا،غروب آفتاب،

 

همه احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم به دنیای دیگر می برند.

 

این ها همه و همه از تخیلات عشق است.

 

به خاطر عشق است که فداکاری می کنم.به خاطر عشق است که دنیا را زیبا می بینم و می پرستم ،

 

به خاطر عشق است که به دنیا با بی اعتنایی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم.

                              به خاطر عشق است که خدا را حس می کنم و او را می پرستم

                                            و حیات و هستی خود را تقدیمش می کنم.


 
comment نظرات ()